به یاد رزمنده ای که تا لحظه آخر هم دست از شوخ طبعی برنداشت ...
ترکش خمپاره پیشونیش رو چاک داده بود
روی زمین افتاد و زمزمه میکرد
دوربین رو برداشتم و رفتم بالای سرش
داشت آخرین نفساشو میزد
ازش پرسیدم این لحظات آخر چه حرفی برای مردم داری
با لبخند گفت: از مردم کشورم میخوام وقتی برای خط کمپوت میفرستن,عکس روی کمپوت ها رو نکنن!
گفتم داره ضبط میشه برادر یه حرف بهتری بگو
با همون طنازی گفت: آخه نمیدونی سه بار بهم رب گوجه افتاده
به بابام هم کلی رب گوجه رسیده تو جنگ

برچسب:
نویسنده: مهندس کرمی
تاريخ: شنبه
12 دی
1394 ساعت: 3:35