روزي دو مسيحي خسته و تشنه در بيابان گم شدند.ناگهان از دور مسجدي را ديدند..
ديويد به استيو گفت به مسجد
كه رسيديم من ميگويم نامم امين است
تو بگو نامم محمد است. استيو گفت:
من به خاطر آب نامم را عوض نميكنم.
به مسجد رسيدند.
ملا گفت نامتان
چيست؟یكي گفت نامم استيو است و ديگري گفت نامم امين است
. ملا گفت: براي استيو آب بياوريد و امين جان، چون ماه رمضونه بايد تا افطار وايسي!!!



برچسب:
نویسنده: مهندس کرمی
تاريخ: جمعه
21 خرداد
1395 ساعت: 0:15