این دست نوشته کوتاه برگرفته از حکایت واقعیه زندگیه کپی هم نیس از زبون یه نفره و چون اولین متنی هس که خودم نوشتم نقص های زیادی داره حالا هرکجا هم نواقصی داشت شما بگین من تو داستانای بعدیم درسش کنم ممنون
تنهایی خیلی بده و بدتراز اون اینه که برای فرار ازتنهایی هات سر به
دنیای مجازی بزاری.... اینجوریه که تموم رویاهات نابودمیشه.... خودت
،زندگیت ،همه چیزت نابودمیشن.....میدونین تنهایی یعنی چی؟یعنی اینکه
دوروبرت پر باشه همه دورت جمع باشن اما تو نتونی باهاشون دردرودل
کنی....تنهایی یعنی اینکه مامانت همیشه کنارت باشه اما تونتونی باهاش حرفای
دلتوبزنی......تنهایی یعنی گوشه گیری و خرخونی به خاطر ارزوهای بابات
......تنهایی یعنی اینکه دوستات دورت جمع بشن و حرف ازعشقشون بزنن و تو فقط
نگاشون کنی. حرفی واسه گفتن نداشته باشی.....اره من به پای همین تنهایی
هام سوختم....و سرگذاشتم به دنیای مجازی..... هرلحظه خودموسرزنش میکنم که
ای خداااااااا چرا ؟چرا من اینکاروکردم؟منکه اصن اهل این
حرفانبودم؟!!بودم؟ وقتی ازاین تنهایی هام خواستم جدابشم تنهاراهی که جلوی
پام بود دنیای مجازی بود....... رفتم....
(سلام.....سلام....خوبین؟.....ممنون شماچطورین؟.....فداتون مرسی.....ببخشید
میشه سوالی بپرسم پروانه خانوم ؟.....خواهش،بفرمایین...من یه مشکلی توی
ارسال فایل داشتم فکرکردم شمابلدباشین میشه کمکم کنین؟......بله باکمال
میل...... )یه پسری اومدخصوصیم و چندتاسوال ازاشکالاتی که داشت پرسید منم
کمکش میکردم خلاصه چندروزبه همین روال گذشت من روم نمیشد بااسمش صداکنم
بخاطرهمین بهش میگفتم داداشی ولی هرباراینجوری صداش میکردم ناراحت تر ازقبل
میشد....تااینکه یه روز مثل همیشه رفتم اونجا...(سلاااااام
داداشی.....سلام پروانه جونم خوبی عزیزم؟خوش اومدی.....فدات داداشی من خوبم
توچطوری؟.....منم خوبم...خداروشکر....پروانهه.....جونم...... میخواستم
چندکلمه باهات حرف بزنم.....بفرما داداش گلم..... پروانه میخواستم بگم دیگه
بهم نگو داداش.من....من خیلی دوست دارم میخوام بجای داداش بودن......میخوام
عشقت باشم.....محسن عقلت سرجاشه؟حالت خوبه؟......اره من خوبم ولی
توهربارمیگی داداش من حالم بدمیشه زجرمیکشم....اخه تو داداش منی محسن
جونم...... پروانهه چرادرکم نمیکنی من میگم عاشقتم تو منو وابسته خودت
کردی......)ازش فرصت خواستم تاخوب فکراموبکنم وجوابشوبدم ازیه طرف منم فک
میکردم بیشترازداداش بودنش دوسش دارم ازیه طرف هم من اهل عشق بازی وبی اف
داشتن نبودم.....چیکارمیکردم،......مغزم کارنمیکرد.....اره منم دوسش
داشتم.... پس بازم رفتم
پیشش.....(خوبی؟....ممنون.....فکراتوکردی؟......اره......من بدون تو
نمیتونم زندگی کنم.....محسن.......جونم.....منم...منم.....منم چی
عشقم؟....منم دوست دارم..... عشقم منم خیلی دوست دارم تو نفسمی فدات بشم
من پبشم میمونی پروانم؟......اره محسن میخوام مال من بشی.....من تموم وجودم
ماله توه..... )تاشب توی نت حرف زدیم خوابم نمیومد دلم میخواست بیشترپیشش
باشم...... یک ماه همینجوری گذشت محسنوبیشترتودلم جا داده بودم فک میکردم
اونم منو خیلی دوست داره من15سالم بود اونم17سالش میشد ماهنوز دوتامون هم
بچه بودیم اماهمه چی فراموشمون شده بود محسن هرروز التماسم میکرد
شمارشوقبول کنم چون هردوتامونم نمیتونستیم دوری هموتحمل کنیم اما من از
مامانم خیلی میترسیدم.... بالاخره دوماه گذشت موقع امتحانای خردادشد
شارژنتم تموم شده بود وبابام تمدیدنمیکرد من زجردوری عشقمومیکشیدم....
بعدازمدت بلندی امتحانام تموم شدن و رفتم همون جای همیشگی...... کلی برام
پیغام گذاشته بود نگرانم بودکه چیشده واینهمه وقت کجام اخرش هم ناامیدانه
نوشته بود که فک میکنه دیگه تنهاش گذاشتم وشمارشوگذاشته بودکه اگه
واقعادوسش دارم زنگ بزنم.....چندروزمنتظرموندم که بیاد .ااون
نیومد...... فکرمیکردواقعاتنهاش گذاشتم......بعدازچهارروز شب که من توخونه
تنهابودم گوشیموبرداشتم نفسمو حبس کردم همه فکراموکردم ویه نفس عمیق کشیدم و
یه اس فرستادم براش......خیلی ذوق کرده بود زنگ زد از خوشحالی نمیدونست چی
بگه انتظارنداشت که دوسش داشته باشم .....خلاصه ارتباط تلفنیمون ازهمون شب
شروع شد وضعیت مالی خوبی نداشت مجبوربود توهمون سن هم کارکنه توی یه
قایقرانی کارمیکرد و توی استخرهم یه نوبت ناجی گری میکرد بااین حال وقت کمی
برای من داشت اما توی کوتاه ترین فرصتش هم زنگ میزدیااس میداد وقتی بعداز
مدتی صداشومیشنیدم قندتوی دلم اب میشد صدام رفته رفته کم میشد و توی صداش
غرق میشدم تااینکه خودش صدام میکردو ازرویای صداش بیدارم میکرد میخندید
میگفت منم میخوام تو صدات غرق بشم چراحرف نمیزنی عشقم ولی من
بیشترازایناتوی رویاش مفقود شده بودم.......تابستون وپاییزمون باسرعت گذشت
دلمو بیشتر از دستم میدادم و کشته ى محسن میشدم دیگه حتی گوشه ای ازدلم
برام خالی نمونده بود وهمشو بهش داده بودم .......زمستون
رسید حالاما دیگه نزدیک یه سال بود که باهم بودیم شب وروزم به خداالتماس
میکردم که منو ازش جدانکنه (خدایا از گناهام بگذر همون قدرکه ارزوهامو ازم
گرفتی)کم کم اینجوری پبش نمیرفت واوضاع تغیرمیکرد محسن خیلی حسود شده بود
چون وابسته ترمیشد وفکرمیکرد منو ازدست بده میمیره درسته عشقش خیلی زیاد
شده بود هرلحظه میخواست پیشم باشه اما عین حال میخواست منو زندانیه خودش
کنه به بیرون رفتنم گیرمیداد به حرف زدنم باپسرای فامیل عصبی میشد وقتی
تنهامیرفتم بیرون موقع برگشتنم به خونه حرص میخورد وحتی فوش میگفت گریه
میکرد نمیخواستنمیخواست کسی منوببینه وازدستش بگیره....... ولی من...... من
دیگه تحمل این سختی هارونداشتم وازیه طرفم نمیتونستم دلشوبشکنم..... بهش
چی میگفتم....اگه میگفتم نمیخوامش دیوونه میشد.....خیلی میترسیدم ولی یه
جوری باید ازش جدامیشدم تحمل زندانی بودنونداشتم...... تااینکه یه شب بهش
ای دادم....(محسنم من وتودیگه باید این رابطه رو پایان بدیم من دیگه
نمیتونم واسه کارات تحمل داشته باشم مامان وبابام منو نامزد کسی دیگه میکنن
منوتوبهم نمیرسیم.....)گوشیموگذاشتم زیربالشم وخوابم برد....یهوباصدای
تلفن بابام ازخواب پریدم..... خدای من.... مامان محسن بود.اگه بابام
میفهمید من باید میمردم.....بابام گوشیو اوردوگفت یه زنه زنگ زده ناشناسه
من هرچی میپرسم معرفی نمیکنه میگه که باپروانهه کاردارم..... گوشیوازش
گرفتم.... صدای گریه های محسن میومد دلم تیر میکشید ....صدای مامانش
توجهموجلب کرد..... دخترم ببین این وضعیت پسرمه نمیتونیم کنترلش کنیم
توروخدا تنهاش نزار..... قبول کردمو دوباره برگشتم پیشش ولی محسن بدترازقبل
روم حساس تر شده بود ازم میخواست چادری بشم بیرون تنهانرم خاستگاربیاد
جواب ردبدم اگه هم مجبورم کردن باهاش فرارکنم...... شب وروزم شده بود غصه
خوردن....یه لقمه ای تودستم گرفته بودم که نه میشد دورش بندازم ونه میشد
قورتش بدم.....نمیدونستم چیکارکنم پس شروع کردم بداخلاقی کردن......هرروز
باهاش بدرفتاری میکردم دلشومیشکستم این کار برام اصن راحت نبود خودم
بیشترغصه میخوردم.... از حرصش کفر میکرد..... خودشو میزد.....دیوونه اساسی
شده بود.....شب وروزم گریه بود زندگیشوجهنم کرده بودم......رویاهای
شیرینمون به کابوس تبدیل شده بود.....یه هفته برامون یه سال شده
بود.....خداخدامیکردم ولم کنت ولی اون بخرجش نمیرفت میگفتم ازش متنفرم
ولی
محسن میگفت همینکه پیشش بمونم براش کافیه..... جلوش قسم خوردم اگه بمونم
زندگیشوجهنم میکنم براش امااون گفت اگه تنهاش بزارم هم دنیا براش تموم میشه
وخودشونابودمیکنه......نمیدونستم من چیکارکردم که اون اینجوری وابستم شده
داشتم زجرمیکشیدم.....یه روز صبح اس داد بایه شماره دیگه....(سلام پروانم
خوبی نفسم قربونت بشم؟......علیک سلام نخیر زیرسایه شما اصن حالم خوب نیس
لازم نیس قربون صدقم بری......عه عشقم بداخلاقی نکن دیگه فداتشم.......خب
حالا شماره جدیدگرفتی؟.....اره عشقم دیروز کنار دریاچه بودم داشتم به حرفات
فکرمیکردم نمیدونم چجوری شد حرصم بیسترشد گوشیم تو دستم بود پرت کردم تواب
همه چی توش بود نابودشد عشقم....... همه چی ؟......اره همه شماره هاوعکساو
کلی چیزداشتم رفت نابود شد.....باشه فدای سرت.....چیوفدای سرم همه عکسات
رفتن نفسم اون عکساتودوباره میدی بهم؟......(منم ازاین خبرخیلی خوشحال شدم
اخه ازاینکه شماره خونمون وبابام و عکسام دست اون بود خیلی میترسیدم ولی
الان دیگه ازاد بودم خداصداموشنیده بود اون بادستای خودش همشونابودکرده
بود.....)نخیرم اقامحسن لازم نکرده...... اخه چراعشقم من بدون عکسات که شبا
خوابم نمیبره ،جون من یکی بده،.....نخیر بعدشم که من مال تونیستم پس لزومی
نداره عکسم دست توباشه......)همینجوری دعواکردم باهاش اون بیشتردلش میشکست
ومنم دلم تیرمیکشید دلم راضی نمیشد اینجوری عشقمو ازاربدم.... نزدیک عید
بود.... میخواستم توی سال جدید کسی توزندگیم نباشه واسه همینم
سعیموبیشترکردم تاازخودم دورش کنم اما اینکارمن باعث میشد اون عصبی بشه و
بامامانش حرف زدکه قرارخاستگاری بزارن.... مامانش هرچقد میگفت به بچه
17ساله که دخترنمیدن ولی اون بیشتر میخواست بهم برسه یه شب زنگ زد داشت
گریه میکرد التماسم میکردومیگفت بازم مثه پروانه
قبلیش باشم.....قول میداددیگه بهم سخت نگیره.....حتی چادروهم بیخیال
میشد........فقط میخواست پیشش بمونم........اما من اصن از احساسم
سردرنیاوردم فکرمیکردم دیگه دوسش ندارم......اون هیچ جایی تو قلبم نداره
بیشترین حرصم ازاین بود که من قبلا یه وبلاگ داشتم کلی روش زحمت کشیده بودم
چندتاپسر کامنت گذاشته بودن محسن هم عصبی شد و کل وبمو نابود کرده بود منم
ازش یکم کینه داشتم درسته وب اونقدراهم ارزش نداشت که بخاطرش کینه گیری
کنم ولی بیشتر با فوش دادنش حالموبهم میزد............عشقش دیگه تودلم حس
نداشت......ازش متنفر بودم......ولی وقتی فکرمیکردم اون چقد دوسم داره دلم
براش لک میزد طاقت اشکاشو نداشتم طاقت شنیدن صداش که بغض تو گلوش گیر میکرد
ونمیتونست حرف بزنه رو نداشتم................داشت گریه میکردوحرف میزد
..........من باهاش بداخلاقی میکردم اما اون باوجود اینهمه بداخلاقی امید
داشت که پیشش برگردم.......میخواستم از خودم دورش کنم جوری دوربشه ازم که
دیگه متنفربشه وبرنگرده...........هرچقدمیگفتم ولم کن امااون دست از سرم
برنمیداشت.........گوشیموبرداشتم و رفتم وایبر........لیلا خواهر محسن بود
محسن به خانوادش نگفته بود که توی نت اشناشدیم چون اونا یه خانواده نظامی
مذهبی بودن وبه این چیزاحساسیت داشتن محسن بارهابهم گفته بود اگه اونا قضیه
روبفهمن امکان نداره بزارن مابهم برسیم..... ازاین فرصت استفاده کردم و
همه قضیه رو به لیلا گفتم......لیلاگفت که هرچی زودتر ازخانوادشون دوربشم
ونزدیک محسن نرم.... نمیدونستم چه فکرایی درباره من کرده بود ولی برام مهم
نبود وفقط میخواستم ازمحسن جدابشم.....یهو محسن اومد وایبرو کل صفحمو فوش
گرفت از قضا باباش خونه بوده وقتی ماجراروشنیده محسنوکتک زده اینارولیلابهم
گفت....محسن داشت تهدیدم میکرد گفت زندگیشوسوزوندم نابودش کردم نابودم
میکنه جلوی خانوادم ابرومو میبره.....ازترسم گریم گرفته بود فاصله منومحسن
فقط دوساعت بود اگه راه می افتاد زودبهم میرسید...... اینا دقیقا ساعت
4بعدازظهر اتفاق افتاد که شب ساعت2هم تحویل سال بود گوشیموخاموش کردم
تصمیموگرفته بودم تا اون بیادوپاش به اینجابرسه باید زندگیمو خودم پایان
میدادم..... بادوستم حرف زدم بهش همه چیو گفتم که میخوام خودکشی کنم....
اونم گریه میکردومیخواست جلوموبگیره ولی خون خودم چشاموگرفته بود من لایق
زندگی کردن نبودم.....تیغ وبرداشتم گذاشتم جیبم ....هرلحظه اون میومد خودمو
بکشم.....گریه امانم نمیداد.... خبری ازش نبود ساعت 2شب بود سال تحویل شد
ومن پشت بوم بودم گریه هام بیشتروبیشترمیشد فانوسموبرداشتم و اتیش وروشن
کردم ارزوم این بود خدا ازگناهام بگذره ومنوببخشه وچاره ای واسه این اتفاق
جلوم بزاره چون من اصلا اهل خودکشی نبودم....فانوسموباگریه فرستادم
هوا....ستاره هاروتماشاکردم و اومدم پایین .....رفتم حموم و اب
روبازکردم.... نشستم و بازم گریه کردم گوشیموروشن کردم وگذاشتم
کنارم.....تیغونگاه کردم خیلی میترسیدم من اهل این حرفانبودم......سمت پهن
تیغو روی رگم بالاوپایین میکشیدم اما دلم نمیومد طرف تیزشو روی رگم
فشاربدموکاروتموم کنم..... گوشیمونگاه کردم ساعت5صبح شده بود همه خواب بودن
بسم الله گفتم چشاموبستم نفس عمیق کشیدم میخواستم تیغوفشاربدم که.....محسن
اس داد.....گوشیموبرداشتم نوشته بود....(سلام پروانه عیدت مبارک درسته واسه
عیدمون کلی برنامه ریزی داشتم تاصبح بیدارباشیم ولی توخراب کردی الانم
بیداریم ولی جوره دیگه....من عصبی بودم هرچی ازدهنم دراومدگفتم بهت الانم
معذرت میخوام ولی توهم کارخوبی نکردی ولی من بخشیدمت چون عشقمی میخوام
خوشبختت کنم هنوزم میخوام مال من بشی دوست دارم قددنیا شب بخیر
ب..و...س....)تیغوانداختم سطل اشغال.... ازکارم منصرف شدم ولی بازم
نمیتونستم پیشش برگردم چوم خودموپیش خانوادش هم خراب کرده بودم واگه
برمیگشتم خیلی بدمیشد....خوابم نمیومد..... بایه صداچشاموبازکردم صبح شده
بود....هنوزم من زنده بودم....محسن داشت زنگ میزد رد تماس زدم...اس
داد...کجایی خانومم هنوزم خوابی ؟....بابی حوصلگی گوشیموپرت کردم زیربالشم و
سرموگذاشتم روش...... یکم رفتم توفکر....بعدش گوشیوبرداشتم
وجوابشوبابداخلاقی دادم میدونستم اگه اینجوری پیش برم اخرش هرچی نباشه ازم
بدش میاد..... سه روز همینجوری پیش رفت بالاخره اخرین روزمون
رسید.....(پروانه خستم کردی نمیخوای دست از بچه بازیات برداری؟تاکی میخوای
منوبازیچه خودت کنی؟منم ادمم چرابااحساساتم میجنگی؟.........محسن منکه گفتم
نمیخوامت خودت چسب شدی به من چه اه.....حرف اخرته ؟........اره حرف اخرمه
الانم بروبمیر......باشه میرم میمیرم ودیگه چشات تو چشام نمی افته ومیدونم
روزی پشیمون میشی که هیچ سودی برات نخواهد داشت من همیشه دوست داشتم
وواقعاعاشقت بودم ولی تو بازیم دادی من دیگه میرم چشات تو چشمام نمی افته خوشبخت باشی خدانگهدارت باشه............. بالاخره
ولم کرد احساس ازادی داشتم ولی قلبم هنوزم به عشقش عادت داشت اشکام سرازیر
میشدن دفتر خاطراتموبرداشتم وبازش کردم شروع کردم به نوشتن.........(بنام
خدایی که عشق رو میان منو تو افرید........اینجا توی این صفحه
دفترم....هیچکس بهم تعلق نخواهد داشت......هیچوقت...........ولادت
عشقمون:20/1/93و فوت :3/1/94)