پیرمردی سوار بر قطار به مسافرت می رفتبه علت بی توجهی
یک لنگه کفش ورزشی وی از پنجره قطار بیرون افتادمسافران دیگر برای پیرمرد تاسف می خوردندولی پیرمرد بی درنگ لنگه ی دیگر کفشش را هم بیرون انداختهمه تعجب کردندپیرمرد گفت که
یک لنگه کفش نو برایم بی مصرف می شودولی اگر کسی یک جفت کفش نو بیابد ، چه قدر خوشحال خواهد شد
نتیجه داستان : ببخشید و لبخند بزنید تا بتوانید راحت تر فراموش کنید
برچسب:
نویسنده: مهندس کرمی
تاريخ: دوشنبه
9 فروردين
1395 ساعت: 5:03